|
بی نشان ملولم از این مردم مثل هم --------- خوشا پیش رفتن ولو یک قدم!
| ||
|
عبورِ آینه بود و حضورِ سبزگیاه کنار نازِ نسیمانه ی تبسم گل نشسته بود نگاهم میان باغ پگاه. که پیک باد رسید -ازفراز صخره های سیاه- و در میانه ی میدان مهربانی نور پیام سرد و سراسر فریب خود را خواند و پشت سادگی سیب سرخ را لرزاند و بید سحر برهنگی خویش را درآینه دید. * سقوط سیب سرایت به سرنوشتم کرد و سرخ شد رخُم از شعله ی شقایق شرم چنان شکوفه که از چشمِ شاخه می افتد به خاک ا ف ت ا د م و میلِ میوه شدن رفت - از دل و یادم.
[ پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۴ ] [ 11:13 ] [ صراف غفاری ]
|
||
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||