ملولم از اين مردم مثل هم
نگاهت كه آبي تر از سادگي ست
مسيحاي معصوم دلدادگي ست
از آغوش آيينه ها باز تر
از عطر نسيم سحر ناز تر
زمين بي حضور تو معنا نداشت
افق منظري گرم و گيرا نداشت
نسيم نگاه من آواره بود
دلم چون گل سرخ صد پاره بود
يگانه ترين نو بهاران عشق
مرا سبز كن زير باران عشق
نمي گويم آن سوي رودم ببر
و يا پيش تر از وجودم ببر
از اين شهر سنگي از اين غار كور
ببر تا تماشاي باغ بلور
ملولم از اين مردم مثل هم
خوشا پيش رفتن ولو يك قدم
اميد آفرين من اي نازنين
هميشه حقيقت يگانه يقين
مگر مي شود فكر فردا نشد
دو چشم ترا ديد و دريا نشد ؟!
-به نازکای تبسم،به گرمی گل
(دیگرانت گفتند)
گفتی:
-چیره دستان به چیدنت چنین به چاپلوسی اند
تا گلدان میزشان بی گل نماند
و زمستان اتاقشان بی آتش.
گفتی:
بر آینه شب می پاشی تا سرد شان شود!
* * *
چشمت دریچه ای ست به رویای کودکی
نامت نیلوفری که دفترم را می آراید
تصویرت اما
بزرگتر از آن که در قاب کوچک کلمات بگنجد.
* * *
آه، ای...
اگر نمی توانم بگویمت
بگذار ببویمت.
گذشت
کودکی
از کوچه
یادی
از خاطر.
***
بهار
پرنده را می خواند
من تو را.
***
ورق می زنم روز ها را
تنها
تصویر مبهمی
در دوردست آینه ها
آه می کشد!
چشمانت آتش است
روشن ترین بهانه ی بودن.
از
غارهای خفته در آغوش آینه
- در خانقاه خاطره های خوش خدا -
تا
غارهای سر به هوا !
- خارهای خاک. -
***
چشمانت آتش است
و من
کاشف توام.
در جان پناه پلک تو
شب های بعد از این
از سایه های حادثه
وحشت نمی کنم!
دردا که دلـــم آیـــنــــه ی راز نشــــــــــد
با رود حماســـه خوان هم آواز نشـــــــد
چون عقده ی شاخه ی شکسته،دل من
با آمــــدن بهــــــــــار هــــم، باز نشـــــد!
* * *
تکلیف
این دشت خزان گرفته را گلشن کن
ســرشـــار ز بوی یاس و آویشن کن
در سـایـه ی تـردیـد ، دلم می گیـرد
ای عشق، تو تکلیف مرا روشن کن!


